من و پستان هاي داغ شيلا خانوم

تیتر وبلاگ

 

 

 


 


دوستان با حال پستون
كسخل

Best Sexy

بچه های جنده

بچه هاي بد

عكسستان

زولبيا

بچه های خطرناك

بچه هاي سكسي
با تشکر از شيلای عزيز اولين زنی که مرا در آغوش گرم خود فشرد و بی دريغ خود را در اختيار من نهاد تا برای اولين بار گرمای وجود يک زن و لذت سکس واقعی را تجربه کنم

 

Thursday, April 29, 2004

 


با عرض معذرت از همه دوستای خوبم كه این مدت منتظر ادامه ماجرا بودن.
دوستای خوبم راستش ترجیح دادم اینبار وقتی پیش شما برگردم كه همه ماجرا رو براتون نوشته باشم
راستش بخاطر گرفتاری هایی كه منم مثل همه شما دوستای خوب دارم این كار با یه مقدار ( یه مقدار كه چه عرض كنم
من كه واقعا بخاطر اینهمه تاخیر شرمنده همه شما هستم )
تاخیر انجام شد.
به هر حال امیدوارم اینبار هم منو ببخشید و با خوندن آخرین قسمت از ماجرای خودم و خاله مرجان لذت كافی ببرید.
يه چيز ديگه اونم برا دوستايی كه تو اين مدت كلی بد وبيراه نثار من كردن
دوستای خوبم نكنه يه موقع پيش خودتون فكر كرديد من جز نوشتن ماجراهای اروتيك تو اين بلاگ هيچ كار و زندگی
ديگه ای ندارم؟
كافيه يه مقدار انصاف به خرج بديد اونوقت شايد تا اين حد از دست من دلخور نشيد
- خوش باشد و شادكام -


ماجرای من و خاله مرجان – قسمت آخر

هیجان عجیبی سراسر وجودم رو گرفته بود ، پیش خودم فكر میكردم نكنه همه این اتفاقات فقط یه خواب بوده
اما نه من بیدار بودم بیدارِ بیدار، بیدار تر از همیشه ، اصلا باورم نمیشد این مرجانی كه اینطور آروم جلو من نشسته
و چشم دوخته توی چشام همون مرجان چند دقیقه پیش باشه كه مدام تقلا میكرد یه جوری خودش رو از وضعیت پیش
اومده خلاص كنه ، در حالیكه سر دو زانو نشسته بودم چند لحظه ای محو تماشای مرجان شدم حالا دیگه من بودم و خاله
مرجان و یه عالم آرزو كه باید تو این فرصت بدست اومده به همش میرسیدم ، سر دوزانو به سمت مرجان خانوم رفتم و در
حالیكه سر مرجان رو توی دستام گرفته بودم دستم رو لای موهای خوشگلش كردم ، سعی میكردم موهای نرمش رو از
اونچه بود به هم ریخته تر كنم هر چی موهاش به هم ریخته تر میشد جذاب تر و كردنی تر میشد بی اختیار دوباره لبهام رو
روی لبهای مرجان گذاشتم ، لبهای داغ داغ مرجان، با حرص و ولع لبهای مرجان رو توی دهانم میگرفتم و میمكیدم
میدونید دندونای بالایی مرجان یه كمی بفهمی نفهمی جلو اومده و این نه تنها توی صورت قشنگ مرجان باعث نقص نشده
بلكه همین باعث شده مرجان لبهای خوش فرمی داشته باشه لبهایی كه من همیشه آرزوی بوسیدنش رو داشتم و حالا
به اون آرزو رسیده بودم . زبونم رو میكردم توی دهان مرجان و اون رو توی دهان گرم و خوشمزه مرجان میچرخوندم در
همین حین كه مشغول مكیدن لبهای داغ مرجان و چشیدن آب دهن خوشمزه مرجان بودم ناگهان حرارت دست مرجان
رو روی كیرم حس كردم .
آره اشتباه نمیكردم مرجان كیر شق كرده منو توی مشتش گرفته بود اولش خیلی مردد فقط كیر منو آروم توی مشتش
گرفته بود اما بعد از چند لحظه فشار انگشتای مرجان رو روی كیرم بخوبی حس كردم مرجان در حالیكه من مشغول مكیدن
لبهاش بودم كیر منو توی مشتش گرفته بود و اونو با تمام وجود میمالوند و فشار میداد. حالم عجیب دگركون شده بود
همیشه با دیدن مرجان خانوم در حال صحبت با مادرم وبا تماشای لبهای برجسته اش كه همیشه به واسطه ماتیكی خوشرنگ
و خط لبی زیبا و متناسب استادانه آرایش شده بود و با حالتی زیبا و تحریك كننده موقع صحبت باز وبسته میشد توی دل
آرزو میكردم ای كاش مرجان مال من بود تا لبهای شهوت برانگیزش رو توی دهانم بگیرم وآب دهان گرمش رو مثل یه
نوشیدنی داغ و خوشمزه سربكشم، پیشترهر وقت میخواستم با رویای مرجان خانوم جلق بزنم مرجان رو در حالیكه كیرم رو
با لبهای خوشگلش ساك میزد توی ذهنم تصویر میكردم وحالا ، درسته حالا دیگه موقعش رسیده بود كه مرجان رو برای
اولین باردرواقعیت تجربه كنم ،آروم در حالیكه هنوز سر مرجان رو بین دستام گرفته بودم از جا بلند شدم مرجان كه دید
من دارم از جا بلند میشم كیر منو رها كرد و سرش رو بالا آورد من كه حسابی حشری شده بودم شروع كردم
به مالوندن كیرم روی صورت مرجان ، كیرم رو كه توی هوا سیخ شده بود با تكان دادن باسنم میزدم روی گونه های
مرجان ، یكی از دستام رو گذاشتم پشت سر مرجان و با دست دیگم كیرم رو كه حالا دیگه از فرط شهوت
داشت میتركید به سمت لبهای مرجان بردم ، قبل ازاینكه كیرم به لبهای مرجان برسه ناگهان مرجان دستاش رو
بالا آورد و در حالیكه پشت یكی از دستاش رو روی دهانش گذاشته بود ، با دست دیگش كیر منو كه ناكام توی
مشتم خشكش زده بود پس زد و با صدایی كه از فرط شهوت میلرزید گفت : دیگه اینكارو نمیذارم بكنی مهران
اینكه نمیشه تو كیر كثیف و عرق كردتو بكنی توی دهن من ، نكنه فكر كردی من جنده ام كه برات ساك بزنم تا
همینجاش هم خیلی روتو زیاد كردی. من كه بد جوری حشری بودم نوك كیرم رو بی توجه به صحبت های مرجان روی
گونه های داغ مرجان میمالیدم ، دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم دستام رو روی شونه های مرجان حائل كردم و
و مرجان رو وادار كردم روی فرش دراز بكشه در همین حال پاهام رو دو طرف شونه های مرجان گذاشتم و روی
سر مرجان چمباتمه زدم كیرم رو توی دستم گرفتم و اونو به پایین و به طرف لبهای مرجان بردم ، مرجان كه انگار
تازه فهمیده بود من میخوام چیكار بكنم دوباره شروع كرد به تقلا ( طفلی مرجان حق داشت بعدا بهم گفت كه هیچوقت تا
اون روز فكر نمیكرده روزی كیر یه مرد رو توی دهنش بگیره و اونو بلیسه و از اینكار به شدت بدش می اومده ،
همینجا لازمه بگم كه بعد از قضیه اون روز مرجان نظرش به كلی در مورد ساك زدن عوض شده این مطلب رو خودتون
در ماجراهایی كه بعد از اون قضیه بین من و مرجان پیش اومده و شرح اونا رو در آینده براتون میگم به خوبی
درك خواهید كرد . ) مرجان خانوم بد قلق مرتب سرش رو اینور و اونور میبرد تا من نتونم كیرم رو روی لباش بزارم
دیگه داشتم شاكی میشدم با یكی از دستام سر مرجان رو محكم نگه داشتم و با دست دیگم شروع كردم به مالیدن
كیرم روی لبهای داغ و خوشرنگ مرجان ، مرجان كه حسابی لجبازیش گل كرده بود لب هاش رو كیپ كرده بود و
محكم به هم فشار میداد تا من نتونم كیرم رو توی دهنش ببرم، من كه انگار از مرجان سمج تر بودم به فشار دادن
كیرم روی لب های مرجان ادمه دادم دیگه كم كم كیرم داشت درد میگرفت اما توی اون لحظه حتی اون درد هم برام
لذت بخش بود مرجان كه انگار بد جوری از وضعیت پیش اومده ناراحت بود مدام تقلا میكرد ، گویا توی اون لحظه تنها
وسیله دفاعـیش ناخن های تیزش بود چرا كه مرتب باسن و ران پای منو چنگ میزد و فشار میداد ( مرجان بی انصاف
بدجوری چنگ میزد جوریكه جای بعضی از اونا تا چند وقت كنار باسن من مونده بود و هر وقت میخواستم مرجان رو اذیت
كنم بهش میگفتم میخوای جای چنگاتو به مامانم نشون بدم و دوتایی میزدیم زیر خنده .)
نمیدونم چی شد كه توی یه لحظه مرجان كه انگار میخواست چیزی بگه دهنش رو باز كرد و منم كه مرتب كیرم رو
اطراف لبش میمالیدم واونو روی لبهاش فشار میدادم تونستم در یه لحظه كیرم رو وارد دهن مرجان كنم من كه بعد از كلی
تقلا تونسته بودم عاقبت كیرمو وارد دهن مرجان كنم تا جائیكه میتونستم كیرمو توی دهن مرجان فشارمی دادم ،اونقدر حشری
بودم كه تنها با صدای اق زدن و سرفه مرجان به خودم اومدم و دیدم چشمای خوشگل مرجان به خاطر سرفه و اق زدن
پر اشك شده یه لحظه از خودم به خاطر كاری كه كرده بودم بدم اومد كیرم رو از دهن مرجان در اوردم لحظه ای توی چشمای خوشگل
مرجان خیره شدم كیرم رو رها كردم لبهای مرجان رو كه بعد از اق زدن تف مالی و خیس شده بود با انگشتام پاك كرم و بعد
انگشتام رو به سمت دهنم بردم و اونا رو لیسیدم ( آب دهن مرجان هم خوشمزه بود درست مثل بزاق شیلا و مهشید)
مرجان دیگه آروم شده بود و دهنش نیمه باز بود این بود كه دوباره كیرم رو بداخل دهن مرجان هدایت كردم
حرارت دهن مرجان داشت كیرم رو میسوزوند كیرم رو متناوبا توی دهنش میكردم و در می اوردم بعد از كمتر از یك دقیقه مرجان
كه انگار تازه مزه كیر زیر دندوناش اومده بود شروع كرد به مكیدن كیرم ، ناقلا لبهاش رو دور كیرم غنچه كرده بود و كیرم رو با لبهاش
فشار میداد یكی دو بار شیطنتش گل كرد و با دندونای جلوییش كه به طرز قشنگی جلو اومده بود كیرم رو گاز گرفت
دیگه داشتم از فرط شهوت دیوونه میشدم باور كنید توی اون لحظه داشتم توی ابرا سیر میكردم.
بعد از چند دقیقه كه مرجان حسابی كیر منو مكید و تف مالی كرد خودم رو عقب كشیدم و روی هیكل داغ مرجان دراز كشیدم
با زبونم دور لبهای مرجان رو پاك كردم دست انداختم توی كرست مرجان و پستوناش رو از توی كرست بیرون انداختم
وای خدای من چه پستونایی ، پستونایی كه توی چند سال اخیر كه مرجان به خونمون می اومد همیشه آرزوی دیدن
ولیسیدنش رو داشتم دهنم رو گذاشتم روی پستون مرجان اول نوك هر دو پستونش رو لیسیدم و بعد شروع كردم
به مكیدن پستونای مرجان حالا دیگه صدای آه و اوف مرجان هم بلند شده بود و با صدای شهوت برانگیز هنرپیشه های
فیلم سكسی كه از شبكه ماهواره ای پخش میشد هم صدایی میكرد وهمین منو هر لحظه جری تر میكرد .
باسنم رو روی باسن مرجان حركت میدادم ، مرجان هنوز شلوار جین استرچش پاش بود وكیر باد كرده من روی
شلوار زبر مرجان كشیده میشد، حسابی مشغول مكیدن پستونای مرجان بودم و مرجان كه انگار از این حالت
بدش نمی اومد دو دستی سرمنو گرفته بود و توی سینه هاش فشار میداد.
وقتی باسنم رو روی باسن مرجان جلو و عقب میكردم گاهی كیرم می افتاد لای پای مرجان و من با حركت باسنم
به سمت جلو اونو از لای پای مرجان در می آوردم كیرم كه روی پارچه زبر شلوار مرجان كشیده میشد كلی حالمو دگرگون
میكرد . توی همین گیر و دار بود كه ناغافل به ارگاسم رسیدم و آب كیرم شروع كرد به اومدن چشمتون روز بد نبینه
تمام آب كیرم پاشیده شد روی شكم و شلوار مرجان و آب كیر صدفی رنگ و گرم ماسید روی شلوار مرجان خانوم
راستشو بخواید اون روز واقعا به ارزش ژل یا اسپری لیدوكائین پی بردم اگه من نادون پیش از این كارا یه مقدار
ژل لیدوكایین به كیرم مالیده بودم لا اقل به این زودی آبم نمی اومد.بعد از بیرون ریختن آبم بی حال شدم و چند لحظه همون طور
روی مرجان دراز كشیدم بعد از چند لحظه غلتی زدم و كنار مرجان روی فرش ولو شدم ، من و مرجان روی زمین كنارهم دراز
كشیده بودیم و چشم تو چشم به هم خیره شده بودیم دیگه داشت مكث بین ما طولانی میشد كه مرجان لب باز كرد و خیلی آروم
گفت : مهران دوستت دارم! ، دوستت دارم مهران! میفهمی! دوستت دارم ، و بعد دوباره توی چشمای هم خیره شدیم
صورتم رو به سمتش بردم و یه بار دیگه لبهای داغش رو توی دهنم گرفتم . حرفی كه مرجان زد اونم با اون لحن معصومانه
تمام وجودم رو داغ كرد یه جور احساس شعف ، یه جورایی از داخل لرزم گرفت . لب هام رو از روی لبهای مرجان
برداشتم و از جا بلند شدم و كنار مرجان نشستم. از ظهر گذشته بود و وقت نهار بود رو كردم به مرجان و گفتم : مرجان جون
غذا چی میخوری برم بگیرم ؟ مرجان گرفت نشست وگفت : چه وقت غذا خوردنه الآنه مامانت از راه میرسه و اگه ما دوتا
رو توی این وضع ببینه برا جفتمون بد میشه بهتره من تا مامانت نیومده زودتر پاشم برم .
گفتم مگه من میذارم ( با خنده ) خاله مرجان . حالا كو تا مامانینا بیان ، بعدش قضیه فوت فامیلمون و برنامه پیش اومده
رو براش گفتم . مرجان با لحن اغواگرانه ای گفت : ای ناقلا پس تو از همون اول برا من نقشه كشیده بودی !
من كه نمیخواستم مرجان پیش خودش فكر كنه همه این ماجرا نقشه بوده كلی قسم آیه خوردم كه نه بابا همه این بند و بساط
یه دفعه ای پیش اومد و اصلا نقشه ای در كار نبوده، خلاصه بعد كلی صغری كبری قانعش كردم.
مرجان رو تنها گذاشتم و برای تهیه سور و سات نهار برای مرجان خوشگلم از در زدم بیرون ، توی دلم احساس عجیبی
نسبت به مرجان پیدا كرده بودم یه جور احساس نزدیكی یه جور دلبستگی تا اون روز مرجان برای من فقط محركی بود برای
رفتن تو عالم هپروت یه رویای خوشگل برای لذت بردن بیشتر حین جلق زدن ، اما حالا احساس میكردم یه جور دیگه ای بهش
دلبسته شدم ، مدام توی ذهنم اون حرف مرجان رو مرور میكردم آره ، درست شنیده بودم مرجان بهم گفته بود : دوستت دارم مهران!
دوستت دارم ! میفهمی ! دوستت دارم !
حالا دیگه مرجان رو فقط برای سكس نمیخواستم بلكه یه جورایی بهش علاقه پیدا كرده بودم
یه زن رسیده وتنها با سی و یكی دوسال سن بعد از چند سال تنهایی به یه پسر بیست وشش هفت ساله گفته بود كه دوستش داره
حالا باید با مرجان چیكار میكردم ؟
تو همین فكرا بودم كه به رستورانی كه همیشه ازش غذا میگرفتیم رسیدم سفارش دو تا پیتزا دادم و تا آماده شدن پیتزا ها چند
دقیقه ای اونجا معطل شدم مثل همیشه اما اینبار یه جورایی عجله داشتم نمیتونستم اونجا بند بشم میخواستم زودتر برگردم
خونه پیش مرجان ، مرجان خوشگلم . از رستوران كه اومدم بیرون بالاخره عزمم رو جذب كردم و سر راه برگشت به خونه ،
رفتم داروخانه و یه بسته كاندوم خاردار و یه اسپری زایلوكایین هم خریدم ( خونه ژل لیدوكائین داشتم و هر دفعه برای اینكه
مدت طولانی تری بتونم كیرم رو بمالم و جلق بزنم ازش استفاده میكردم اما تاثیر اسپری رو خونه شیلا اینا امتحان كرده بودم و
از جهاتی اونو به ژل ترجیح میدادم .) راستش من خودم سكس بدون كاندوم رو ترجیح میدم میدونید وقتی كیر آدم مستقیما
با دیواره گرم و لزج واژن یه خانو خوشگل در تماس باشه لذتی به آدم میده كه بمراتب بیشتر از وقتیه كه كاندوم ( با
وجودیكه خیلی نازكه ) بین كیر و جدار واژن حائل شده باشه . اما هر بار كه یاد قضیه اون دفعه
كه آبم ناغافل پاشید توی واژن شیلا می افتم دیگه میترسم كیرم رو همینطوری توی كس یه زن وارد كنم اوندفعه هم شانس
آوردم كه شیلا لوله هاش رو بسته بود و خیالش از هر حیث راحت بود.
كلید كه به در انداختم اضطراب عجیبی پیدا كردم دوباره میتونستم با مرجان باشم و اینبار....
در ورودی حال رو كه وا كردم دیدم مرجان لخت مادر زاد روی كاناپه لم داده و در حالیكه چشم به صفحه تلویزیون دوخته
مرد هنرپیشه داشت كس زن خوشگل توی فیلم رو لیس میزد و مالش میداد -- خدا پدر مادر این Free X TV روبا این
فیلم های توپش بیامرزه كه توی روز هم ما رواز فیلم های تمام سوپرش بی نصیب نمیذاره—مرجان هم همگام با هنرپیشه
فیلم كس پشمالوش رو مالش میداد واز ته دل آآه ه ه میكشید اونقدر توی حال خودش بود كه متوجه وارد شدن من نشد .
جلو رفتم و بین مرجان وصفحه تلویزیون قرار گرفتم مرجان كه انگار تازه متوجه من شده بود ناگهان خودشوجمع و جور
كرد حس كردم یه جورایی دستپاچه شده وشرم زنانه باعث شد صورتش برافروخته بشه ، هول شده بود ودستاش رو
گذاشته بود لای پاش روی كسش ، با صدایی مضطرب گفت : مهران كی اومدی كه من نفهمیدم ، یه نگاه به مرجان كردم
و یه نگاه به تلویزیون و گفتم : مرجان خودمونیم داشتی حسابی كیف میكردی ها دوست داشتی اون مرده بیرون بود و
سرش رو میذاشت لای پات اونوقت یه دست حسابی كست رو میلیسید ، سكوت كرد دستاش رو از روی كسش برداشت
و چشمای خوشگلش رو چند لحظه به كس پشمالوش دوخت و بعد سرش رو بالا آورد و به من خیره شد ، یه
جوری نگاه میكرد كه اگه آدم فیل هم بود از پا در می اومد . بی اختیار جعبه های پیتزا و كاندوم و اسپری رو
گذاشتم روی میز وسط اتاق ، مرجان تا چشمش به جعبه اسپری افتاد نگاهی به من كرد و با لبخند شیرینی
گفت: ای پسر شیطون اینو برا چی گرفتی ؟ نكنه میخوای....
دستپاچه و با عجله همونجا وسط اتاق لباسام رو در آوردم ، حالا هر دومون لخت بودیم لخت لخت ، به
سمت مرجان رفتم و روی كاناپه كنار مرجان نشستم و دستم رو آروم گذاشتم روی كسش وای عجب كسی
داشت علی رغم لاغر بودن خاله مرجان كسش لب های گوشتی و برآمده ای داشت كه تماما با موهای بلند و فر خورده
پوشیده شده بود با دیدن كس مرجان یاد مهشید افتادم اونم كسش همینطور پشمالو و پر مو بود ( فكر میكنم همه زنانی
كه از شوهرشون دورن و یا شوهر ندارن اهل تیغ انداختن و كوتاه كردن پشم های كسشون نیستن حداقل این دو موردی
كه من دیدم اینطور بوده !! )
از كاناپه پایین اومدم و روی زمین بین لنگای سفید و داغ مرجان نشستم آره اشتباه نمیكردم بالاخره جایی نشستم
كه مدتها آرزوش رو داشتم سرم رو بردم بین لنگهای گوشتالود و داغش و لبهام رو گذاشتم روی لبه های آویزون و كبود رنگ
كس مرجان، مرجان خانوم خوشگل نفسی صدا دار كشید، مشخص بود اونم بد جوری حشری شده . زبونم رو در آوردم و شروع كردم
به لیس زدن پشم های كسش، لای پای مرجان هم مثل هر زن دیگه ای شور بود و عرق كرده و بوی بخصوصی میداد، بویی
كه ظاهرا ناخوشاینده اما برای من وتوی اون موقعیت بمراتب از هرعطری خوشبوتر بود لبه های كس مرجان مثل دوتا پرده گوشتی
آویزون بود و چروك خورده و خوشمزه تر از خوشمزه ترین غذایی كه تا به اون روز خورده بودم ، حسابی مشغول لیسیدن
كس مرجان خانوم بودم و گاهی لب های آویزون و چروكیده كس مرجان رو لای دندونام میگرفتم و میكشیدم وهر بار
كه اینكارو میكردم صدای مرجان بلند تر میشد حالا دیگه فقط صدای نفس ها و ناله مرجان كه از سر شهوت و از ته دل
میكشید توی سرم میپیچید و همین حالمو خرابتر میكرد و عطشم رو بیشتر . به شدت كس مرجان رو میمكیدم و لیس
میزدم زبونم رو آوردم بیرون و اونو از لای لبهای كس مرجان وارد واژنش كردم ، شروع كردم با نوك زبون جلوی واژنش
رو لیس زدن واژن كرمش رو با اون دیواره های لزج به خوبی زیر زبونم حس میكردم . حس كردم مرجان
بدجوری تحریك شده شاید حتی بیشتر از من ، اینو از حركت انگشتاش كه مدام توی موهای من چنگ
میزد به خوبی میفهمیدم.
همونطور كه لای لنگای مرجان بودم از جا بلند شدم و در حالیكه كمی زانوهام رو خم میكردم
تا بتونم سركیرم رو روی كس داغ مرجان بذارم میخواستم اولین تلمبه رو به مرجان بعد از چندین سال حسرت
به دلیبزنم كه یه دفعه صدای مرجان بلند شد كه : یه دقیقه صبر كن ببینم پس اون كاندوما رو برا چی گرفتی ؟
دیدم راست میگه دوباره داشتم جای مهم كارو فراموش میكردم . اسپری زایلوكایین و بسته كاندوما رو از روی
میز كنار كاناپه برداشتم اسپری رو از توی جعبه در آوردم و دو سه پاف روی سطح زیری كیرم زدم و كمی با دست كیرم
رو مالش دادم ( یادتون باشه هیچوقت روی تمام كیرتون اسپری رو نزنین چون اون موقع باید كلی وقت تلمبه بزنین تا
آبتون در بیاد و در اون صورت دیگه مرد از سكسش لذت كه نمیبره هیچی تازه از كمر هم می افته اما در عوض زن توی این
حالت كلی كیف میكنه.) در همین حین كه داشتم كیرم رو مالش میدادم مرجان بسته كاندوم را كه روی كاناپه انداخته بودم
برداشت و بازش كرد یه كاندوم از توی اون درآورد و اونو از توی جلدش باز كرد لحظه ای به هم نگاه كردیم انگار
هر دومون منتظر بودیم منتظر محكمتر شدن ارتباطمون و آغاز فصلی تازه توی زندگی هردومون ، مرجان دستش
رو به طرف من دراز كرد كمی جلو رفتم و مرجان كیرم رو گرفت توی دستش و بعدش كاندوم رو گذاشت روی
نوك كیرم و با حركت رو به پایین دستش كاندوم رو روی كیر متورم من باز كرد و شروع كرد به مالیدن كیرم
كه حالا توی كاندوم تحت فشار بود و كم مونده بود كه خفه بشه در همین حین كه داشت كیرم رو مالش میداد سرش رو
جلو آورد و در حالیكه با ولع دهنش رو باز میكرد كیرم رو بین لبهای داغش گرفت و شروع كرد به ساك زدن ، احساس میكردم
هر لحظه كاندوم داره برای كیرم تنگتر میشه بعد از دو سه دقیقه مشت ومال مرجان عاقبت رضایت داد و كیر منو ول كرد
و در حالیكه لبخند شهوت انگیزی روی لباش نقش بسته بود به پشتی كاناپه تكیه داد و هیكل داغش رو روی كاناپه جابجا كرد
و از زیر داد بعـداز اون لنگای گوشتالودش رواز هم باز كرد و در حالیكه كس خوشگلش رو با اون موهای فر خورده
مرتب مالش میداد تو چشمای خوشگلش با نگاهی پر از تمنا به من دوخت .
دیگه بیشتر از این نمیتونستم طاقت بیارم در حالیكه بین پاهای مرجان قرار میگرفتم دو تا دستام رو انداختم زیر دو تا
رون گوشتالود وداغ مرجان و كمی مرجان رو به سمت خودم كشیدم حالا دیگه مرجان كاملا از زیر داده بودو
كمرش روی تشك كاناپه قرار گرفته بود كمی زانوهام رو خم كردم حالا دیگه نوك كیرم با لبه های كس داغ مرجان
مماس بود نوك كیرم رو درست روی لبه های كس مرجان قرار دادم و با حركت رو به جلو باسنم سعی كردم
كیرم رو تو كس مرچان داخل كنم دفعه اول كیرم سر خورد و اومد بیرون این دفعه كیرم رو كمی پایینتر روی لبه های
كس مرجان گذاشتم و محكم باسنم رو جلو دادم اینبار كیرم خیلی نرم وارد واژن داغ و پر حرارت مرجان شد
گرما و فشار دیواره های واژن مرجان رو بخوبی روی كیرم حس میكردم ، مرجان آه بلندی كشید ودر حالیكه لب پایینش رو
لای دندوناش گرفته بود، چشمای خوشگلش
كه پشت شیشه های باریك عینك جلوه خاصی پیدا كرده بود یه لحظه گرد شد ، انگار میخواست از پشت عینك بیرون بزنه
از فرط شهوت داشتم دیوونه میشدم شروع كردم به تلنبه زدن توی واژن داغ و لزج مرجان
سعی میكردم هر چه میتوانم تند تر و محكمتر تلنبه بزنم ، بعد از یكی دو دقیقه رونهای مرجان رو كه روی دستام انداخته بودم
كمی بالا كشیدم حالا بدون اینكه مجبور باشم زانوهام رو خم نگه دارم كیرم رو راحت تر از قبل توی كس داغ مرجان حركت میدادم.
( توی سكس مهمتر از هر چیزی به نظر من پوزیشن و وضعیت های مختلفی است كه دو طرف سكس میتونن نسبت به هم داشته
باشن ، بعضی حالت ها موجب میشه كه طرفین به مراتب احساس لذت بیشتری رو درحین سكس تجربه كنن، البته دوستای خیلی خوبم
توی وبلاگ روشهای مختلف سكس كه در حال حاضر وبلاگ زیبای بچه های جنده رو برای دوستداران سكس
سامان میدن توی این موارد خیلی وارد ترن به نظر من اگه میخواید واقعا از سكس لذت ببرید روشهای
ارائه شده توسط دوستای خوبمون در بچه های جنده رو حتما امتحان كنید!!!! )
سعی میكردم باسنم رو هر بار محكمتر از قبل به كپل های مرجان بكوبم و كیرم رو تا ته و با ضرب توی كس مرجان
فرو كنم ( اینوهمتون میدونید كه واژن یه خانوم چقدر قابلیت كش اومدن داره ، به نظر من این یكی از شاهكارهای خلقته
كه شاید اغلب ماها كمتر به اون توجه میكنیم اینم باید بدونید كه بیشترین لذت رو هم یه خانوم در طول سكس توی
لحظاتی میبره كه واژنش در اثر فشار نوك كیر به ته واژن افزایش طول پیدا میكنه و به اصطلاح كش میاد .
صدای آه و اوف مرجان مرجان بدجوری توی گوشام زنگ میزد ، احساس میكردم تمام وجودم توی داره توی آتیش
میسوزه ، وحشتناك گر گرفته بودم و عرق میریختم نمیدونم شاید همش به خاطرحرارت و داغی مرجان خوشگلم بود.
یكی دو دقیقه ای بود كه داشتم با سرعت تلنبه میزدم ، مرجان روی كاناپه از فرط شهوت به خودش میپیچید وناله میكرد
آااه ه ه اوووف آآه ه ااوف ف ف ، آی آی آی آی مهران جونم م م ! مهران ن ن جونم م م ! یواش تر یواش
تورو.... یواشتر ، وای آخ وای وای .... من.
ناله های مرجان منو دیوونه تر میكرد و عطش سیری ناپذیر منو بیشتر ، بعد از دو سه دقیقه لحظه ای مكث كردم
و در حالی كه كیرم توی واژن مرجان خانوم خوشگل جا خوش كرده بود و باسنم رو رو روی كپل های
مرجان چسبونده بودم شروع كدم به چپ و راست كردن باسنم روی كپل مرجان یه جور لذت بخشی كیرم توی
واژن مرجان كج و كوله میشد بعد از اون شروع كردم مجددا تلنبه زدن توی كس مرجان اما اینبار خیلی آروم و آهسته
كیرم رو میبردم توی واژن مرجان همینكه نوك كیرم به انتهای قلنبه و گوشتی واژن مرجان میخورد با تمام وجود
اونو توی كس مرجان فشار میدادم هربار كه اینكار رو میكردم چهره مرجان تغییر میكر یه حالتی بین اخم و شهوت
توی چشماش ظاهر میشد یه جوری تو چشمام نگاه میكرد كه آدم فكر میكرد داره التماس میكنه نفس های
صدادار مهشید با صدای ناله های شهوانی هنرپیشه های فیلم
كه توی اتق میپیچید داخل شده بود ، هاه ه هاه ه بكن ن ن ، بكن ن مهران ن ، مهران ن جونم محكمتررر محكمتررر،
آها آها محكمتر بیشتر آآآه ه ه اوف ف آی ی آی ی ... همینطور كه كیرم رو توی كس مرچان میكردم و بیرون می آوردم
نگام به تلویزیون افتاد ، یه خانوم سفید با پستونای آویزون و پاندولی داشت كم كم روی باسن مرد توی فیلم
مینشست كیر مرده هم توی هوا منتظر بود تا كس خانومه بشینه روی سرش.یك لحظه هوس كردم منم همینكار
رو با مرجان بكنم ، این بود كه بعد از چند لحظه كیرم رو از توی كس مرجان درآوردم ، مرجان با نگاه های منتظر به من
نگاه میكرد تا ببینه چه خوابی براش دیدم .
دست خاله مرجان رو گرفتم و از روی كاناپه بلندش كردم و ازش خواستم پشتش رو به من بكنه و بعد
در حالیكه دستم رو به شونه های نازك و نحیفش گرفته بودم بهش فهموندم كه روی زمین زانو بزنه ، مرجان همونجا كنار
كاناپه در حالیكه دستاش رو به كاناپه گرفته بود سر دو زانو روی زمین نشست به سمت كاناپه خم شد و همونطور كه
سرش رو روی دستاش روی كاناپه میذاشت بالا تنه خودش رو هم روی تشك كاناپه حائل كرد ، احتمالا پیش خودش فكر
كرده بود من میخوام كیرم رو در حالیكه پشتش قرار دارم توی كس داغ و ملتهبش فرو كنم ، من كه قصد داشتم سوراخ كون
مرجان رو هم افتتاح كنم سر دو زانو پشت مرجان نشستم ، مرجان علی رغم هیكل لاغر ونحیفی كه داشت صاحب یه كون گوشتالود
وباسن برجسته بود طوری كه برجستگی باسنش توی لباس همیشه منو وقتی كه باهاش روبرو میشدم جوری گرفتار میكرد كه
متوصل به جلق زدن میشدم . بگذریم با اون پوزیشنی كه مرجان به خودش گرفته بود كپل های گوشتالودش به مراتب زیباتر و
قلنبه تر به نظر میرسید، محو كون برجسته و گوشتالود مرجان شدم یه دستم رو به باسن مرجان گرفتم و با دست دیگم
شروع كردم به مالش دادن لای كپل های مرجان گاهی انگشتام رو به داخل واژنش میبردم و در حالیكه دستم به ترشحات
لزج داخل واژنش آغشته میشد لای كپل هاش رو با همن خیسی مالش میدادم یه مقدار لنگی مرجان رو از هم باز كردم جوریكه
یه مقداری لای كونش از هم باز بشه ، در حالیكه انگشت اشارم رو تفی میكردم شروع كردم به بازی حول وحوش سوراخ كونش
بعد از كمی بازی بازی سعی كردم انگشتم رو با كمی فشار وارد سوراخ كونش كنم ، فكر میكنم مرجان هیچوقت از كون برای
دادن استفاده نكرده چراكه سوراخ كونش خیلی جمع و جور و سوزنی بود ، دفعه اول نتونستم اما
مرتبه دوم كه انگشتم رو روی سوراخ كون مرجان فشار دادم ، انگشتم تا نیمه بند دوم وارد كونش شده بود كه یهو
مرجان سر دوزانو از جا پرید و من كه انتظار همچین عكس العملی رونداشتم انگشتم رو سریع بیرون كشیدم ، مرجان
رو به من كرد و با حالت اضطراب توام با عصبانیت گفت:
ببین مهران من نمیذارم این كارو بكنی، من كه جا خورده بودم گفتم : چیكار!
مرجان خیلی جدی گفت : همیین كار ، فكر كردی خرم ، نمی فهمم میخوای كیرتو بكنی توی كونم
ببین مهران من از اینكار خیلی بدم میاد ، كثافتكاریه .تو هم اگه منو دوست داری ازت خواهش میكنم
اینكارو نكن ، تو هر كاری بخوای میتو بكنی اما این یه كارو ، شرمنده چون اصلا خوشم نمیاد .
من كه واقعا نمیخواستم بعد از این همه آرزو به دلی مرجان رو از دست بدم گفتم : هر جور تو بخوای من كه نمیدونستم
اینقدر رو این قضیه حساسیت داری سرم رو جلو بردم ولبهای داغ مرجان رو بوسیدم.دستشو گرفتم و هر دو از جا بلند شدیم
اشاره به تلویزیون كردم و به مرجان گفتم : خوشگل خانوم اونطوری دوست داری یا نه مرجان كه انگار بدش نمی اومد لبخند
شیطنت آمیزی روی لبهای قشنگش نقش بست، اینبار اون منو روی كاناپه نشوند و خودش دوباره پایین پای من روی زمین
نشست و در حالیكه چشم تو چشم من دوخته بود و لبخند شهوت انگیزی میزد كیر منو كه حالا یه كمی از حال رفته و شل شده بود
توی مشتش گرفت و شروع كرد به مالوندن اون ، كاندوم روی كیرم آغشته به ترشحات لزج و لیزابه ای واژن مرجان بود
رو همین حساب دست مرجان خیلی روون روی كیرم بالا و پایین میشد ، مرجان خیلی با حوصله كیرم رو میمالوند و گاهی هم
در این بین كیرمو به دهن میگرفت و با فشار لبهاش اونو ماساژ میداد.
حالا دیگه بعد از چند دقیقه مالوندن ، كیرم درست مثل چند دقیقه قبل صاف وسر به هوا منتظر بود تا
گرمای كس مرجان رو دوباره تجربه كنه .
مرجان در حالیكه پشتش به من بود توی بغل من نشست ، كمی خودش رو توی بغل من جابجا كرد و بعد پاهاش روبالا
آورد و كف پاهاش رو كه برعكس همه جای بدنش سرد و یخ كرده بود گذاشت روی رونهای من ، یك لحظه دست گرم
مرجان رو روی كیرم احساس كردم ، مرجان كمی خودشو بالا آورد و با استادی تمام سر كیرم رو میون لبهای كسش قرار
داد و آروم و با خونسردی كپل هاش رو پایین آورد و روی باسن من قرار داد، كیر خوشبخت من به آرومی لیز خورد و درست
توی واژن داغ و ملتهب خاله مرجان قرار گرفت مرجان كه انگار دوست داشت منو یه مقدار جون به سر كنه لحظه ای همونطور
بیحركت روی باسن من جا خوش كرد و بعد از چند لحظه مكث روی قشنگشو به طرف من چرخوند و با لحن شهوت انگیزی گفت :
مهران جون حاضری بریم ؟ من كه حالم خراب بود و نمیتونستم حتی كلمه ای به زبون بیارم چشمام رو به علامت آره به هم زدم
مرجان در ابتدا آروم آروم روی باسن من بالا و پایین میرفت و كیر متورم من خیلی آروم داخل كس ملتهبش
جابجا میشد بعد از یكی دو دقیقه وقتی كه هر دو مون حسابی حشری و دیوونه شده بودیم مرجان كه انگار حالش از منم
خرابتر بود تند تند روی باسن من بالا و پایین میپرید و سعی میكرد كپل هاش رو محكم روی باسن من بكوبه انگاربا اینكار
میخواست تا كیر من بیشتر از اونچه هست توی واژن داغش فرو بره غافل از اینكه وقتی كیرم تا خایه توی كسش فرو رفته
دیگه كیری برام باقی نمی مونه تا اونو به مرجان خانوم خوشگل تقدیم كنم.
مرجان مرتب بالا و پایین میرفت و كپلهای داغش رو محكم روی باسن من میكوبید ، از فرط شهوت
یه جور حالت لرز توی تنم نشسته بود انگار یه جورایی از داخل یخ كرده بودم در حالیكه از بیرون گر گرفته بودم
عرقم در اومده بود وهر بار با برخرد كون مرجان با بسنم درد عجیبی توی خایه هام میپیچید با وجود شدت درد حاضر نبودم
حتی لحظه ای مرجان رو متوقف كنم ، حشرم بالا زده بود و لذت عجیبی سراسر وجودم رو فرا گرفته بود.
مرجان مثل دیوونه ها خودش رو میكوبید روی باسن من و بلند بلند ناله میكرد.
الان كه فكرشو میكنم با اون همه سر و صدا اگه كسی توی اون لحظه از پشت در آپارتمان ما رد میشد پاك آبرومون میرفت
بكن ن ن بكن ن ن منو بكن مهران ن ن جون ن ، مهران جونم م م منو بكن، آاااه ه ه آاااه ه ه آخ وای ی
بازم بازم م م وای ...ی من ، محكمتر محكمترررآاهاآاها اوووخ اووخ آاااه اوووف اوففف بازم م بازم
ناله های خاله مرجان منو بد جوری از خود بیخود كرده بود طوریكه علی رغم اون همه زور و ضرب مرجان منم
شروع كردم به كوبیدن باسنم زیر كون مرجان ، دیوونه وار توی واژن مرجان تلنبه میزدم دیگه هیچی حالیم نبود حتی
درد بدی كه در حین تلنبه زدن توی خایه هام می پیچید. بعد از حدود چهار پنج دقیقه یه دفعه به خودم لرزیدم اینبارد درد واقعا شدیدی
توی خایه هام پیچید و بعدش بیحال شدم ، گرمای آب كیرم رو كه دور تا دور كیرم داخل كاندوم پر شده بود بخوبی و با تمام وجود حس
میكردم بمراتب از واژن مرجان داغتر بود.
شاید حدود یكی دو دقیقه همونطر بیحال در حالیكه كیرم توی واژن خاله مرجان جا خوش كرده بود و خاله مرجان هم راضی و راحت
توی بغل من نشسته بود و به سینه عرق كرده من تكیه زده بود درنگ كردم ، پستونای خیس از عرق مرجان رو توی مشتام
گرفته بودم و میمالوندم و با ولع گردن شور مزه مرجان خانوم رو لیس میزدم ، بعد از اون مرجان از توی بغل من بلند شد و روی
كاناپه كنارمن نشست من كه تازه چشمم یه كاندوم پر از آب كیر افتاده بود خیلی آروم اونو از روی كیرم بیرون كشیدم و در حالیكه
اونو وارونه روی سروصورت مرجان گرفتم آب كیرگرم و صدفی آروم و تیكه تیكه روی سر و صورت مرجان میریخت
و مرجان با اینكه بخاطر وسواسی بودنش انتظار میرفت جلو اینكار منو بگیره و اعتراض كنه بدون اینكه كوچكترین حرفی بزنه
سرشو به پشتی كاناپه تكیه داده بود و منو نگاه میكرد چند قطره از آب كیر روی عینكش ریخته بود همین صورتش رو
بد جوری جذاب میكرد به سمت مرجان خم شدم و لبهای داغش رو با لبهام پوشوندم .
دوباره به پشتی كاناپه تكیه دادم وغرق در لذتی بودم كه بتازگی اون رو تجربه كرده بودم
تجربه ای داغ بنام " مـرجـان " .
تازه نگام به جعبه های پیتزا افتاد كه برای ناهار گرفته بودم ، انگار به كلی ناهار رو فراموش كرده بودیم .
نگاه به ساعت كه كردم ، ساعت سه و خورده ای بعداز ظهر بود و ما هنوز نهار نخورده بودیم .
با خنده به مرجان گفتم : مرجان جون شرمنده از غذای خونه خودت هم افتادی ، مرجان اما هیچی نگفت و فقط لبخند قشنگی روی
لبها و چشمش نشست .
از جا بلند شدم ، پیتزاها حسابی یخ كرده بود اونا رو برداشتم به آشپزخونه رفتم و
پیتزاها رو توی مایكروویو گذاشتم تا گرم شه ، خلاصه سور و سات نهار رو آماده كردم و میز رو برای
مهمون عزیزم چیدم .
مرجان به دستشویی رفته بود تا خودشو تر و تمیز كنه ، بیرون كه اومد
با حالتی رسمی به مرجان گفتم: سركار خانوم مرجان .... تشریف بیارید برای صرف نهار.
مرجان خندید و گفت : عجله نكن بذاراول لباسام رو بپوشم! به سمتش رفتم و دستش رو گرفتم و به سمت
میز آوردم وگفتم :یه روز نهار رو همین طور لخت صرف كنید ، نمیشه ؟
لبخند قشنگی روی لبهاش نشست و پشت میز نشست و با لحن شیطنت آمیزی گفت : چرا نمیشه ، وقتی مهران میگه حتما میشه
قبل از اینكه دست به غذا بزنه مثل اینكه تازه چیزی به یادش اومده باشه رو به من كرد و با تحكم گفت: ببینم تو اصلا دستات رو شستی
من كه از اینهمه سماجت و وسواس خاله مرجان خندم گرفته بود گفتم : آره بابا ، تو كه ما رو كشتی ، سر غذا هم ول نمیكنی و
دوباره هردو زدیم زیر خنده.
مرجان بعد از خوردن نهار یه ساعتی پیش من بود و بعدبه هوای اینكه با مامانینا روبرو نشده رفت .
من موندم و خاطره اتفاقاتی كه بین من و مرجان گذشته بود .حتی از مرورش هم توی ذهنم احساس لذت میكردم .
توی همون حال و هوا به حموم رفتم چشمام رو بسته بودم صحنه های بودن با مرجان رو در حالی كه زیر دوش آب گرم ایستاده بودم
مرور میكردم ، گرمای آب برام یادآور گرما و التهاب اندام شهوت انگیز مرجان بود ، فكر میكنم مدت زیادی توی حموم
بودم وقتی بیرون اومدم مامان وبابا برگشته بودن ، بعد از حال و احوال وگرفتن مشروح ما وقع مراسم به خاكسپاری و
ترحیم فامیل ... بیامرزمون و پرس و جو در مورد اینكه كی اومده بود و كی نیومده بود مامان یه دفعه میون صحبت
پرید و گفت : ببینم راستی خاله مرجان رو چیكارش كردی ، یه لحظه جا خوردم و دلم هری ریخت پایین و مضطرب
در جواب مامان گفتم : یعنی چی خاله مرجان رو چیكارش كردم ؟ مامان كه انگار از جواب من تعجب كرده بود دوباره
ادامه داد : منظورم اینه بهش زنگ زدی كه ما كجا رفتیم یا بازم یادت رفت ؟ من كه خیالم راحت شده بود ، نفس راحتی كشیدم و
و در جواب گفتم : مگه قرار بود زنگ نزنم ، خوب معلومه كه زنگ زدم .
شما هم یادتون باشه اگه كسی ازتون پرسید بهش بگین كه من به خاله مرجان زنگ زدم . لا اقل شماها كه
شاهدید ایئطور نیست ؟

 

Wednesday, April 14, 2004

 

ماجرای من و خاله مرجان - قسمت پنجم



خاله مرجان مدام خودشو به چپ و راست متمایل میكرد تا شاید اینطوری از بین دو تا دستای من كه دور سینه داغ و
پر حرارتش حلقه كرده بودم رها بشه ، مرتب با صدای نه چندان بلندی داد و بیداد میكرد و فحش میداد در همین گیر و دار
كه مرجان هی توی دستام وول میخورد از اونجایی كه منم لخت بودم و شلوارم قبلا از پام در اومده بود ، كیر لخت
و شق كرده منم مرتب مالیده میشد به كون مرجان خانوم ، با وجودیكه شلوار جین خاله مرجان مانع از تماس مستقیم
كیرم با كون گوشتالود وداغ مرجان بود با این حال حرارت متساعد از كونش حتی از روی شلوار، خون رودر
رگهای كیرمتورم و آرزومند من به جوش می آورد و اگه دلتون نخواد باید بگم كه بدجوری حال میداد .
از سر و صداهای خاله مرجان و وضعیت پیش اومده بگی نگی ترسیده بودم ، حالت ترس توام با شهوت فراوان ،
چند بار نزدیك بود جا بزنم و بی خیال خاله مرجان بشم اما به خودم نهیب میزدم كه : پسره خر تا اینجای كارو اومدی حالا كه
بعد از اون همه آبرو ریزی داری به یه جایی میرسی میخوای همه چیزو خراب كنی !! چاره ای نبود باید ادامه میدادم .
برای اینكه به تقلا های خاله مرجان غلبه كنم در همون حال كه از پشت سر خاله مرجان رو گرفته بودم با انداختن وزنم
روی تنه نحیف ولاغر مرجان اونو به آرامی به زمین زدم و وادارش كردم كه دمر روی زمین بخوابه . حالا دیگه خاله
مرجان دمر روی فرش وسط اتاق خوابیده بود و منم روی هیكل ظریف و داغ مرجان دراز كشیده بودم ، صدای داد وبیداد
و بد و بیراه گفتن هایخاله مرجان حالا جای خودش رو به خواهش و التماس داده بود ، مهران جون تورو خدا با من كاری
نداشته باش، آدم كه با دوست مامانش اینطوری رفتار نمیكنه ، مگه خودت به من نمی گی خاله ، آدم كه با خالش از این
كارا نمیكنه ، این كارو نكن زشته ، الان اگه مامانت از راه برسه آبروی جفتمون میره ، تو رو خدا ولم كن، قول میدم به
مامانت هیچی نگم . اگه شما جای من بودید چه كار میكردید؟
من كه تو اون لحظه اونقدر حشری شده بودم كه دیگه این حرفا حالیم نبود ، فقط میخواستم به هر قیمتی شده به آرزوم برسم .
صدای آآه ه ه ه و اوووف ف ف زن سفید و پستون گنده كه حالا دیگه داشت خودشو روی كیر مرد نره خر هنرپیشه فیلم بالا و
پایین مینداختمنو به طرز دیوانه واری حشری كرده بود ، در حالیكه روی خاله مرجان دراز كشیده بودم و پستونای مرجان رو
همچنان توی دستام گرفته بودم شروع كردم به مالوندن و فشار دادن اونا. كیرم بدجوری سیخ شده بود و حالا كه روی
هیكل داغ مرجان دراز كشیده بودم بین تنه خودم و كون داغ مرجان تحت فشار قرار گرفته بود و درد میگرفت ، كم كم
مرجان خانوم خوشگل آروم گرفت ، حالا دیگه كمتر تقلامیكرد هر چند لحظه یكبار تكونی به خودش میداد كه مثلا خودش
رو از این وضعیت خلاص كنه .كمی خودم رو از روی مرجان بلند كردم و نیم خیز شدم و در حالیكهشونه های ظریف
مرجان رو توی دستام گرفته بودم اونو به پشت برگردوندم. مرجان اومد كه از این فرصت استفاده كنه و خودش رو
از زیردست من بیرون بكشه كه من فرصت ندادم و دوباره روی هیكل داغش دراز كشیدم حالا دیگه چشممون
تو چشم هم بود و نفس های داغ مرجان میخورد توی صورتم .
چند لحظه توی چشماش خیره شدم ، مرجان هم مبهوت توی چشمای من نگاه میكرد ، باورش نمیشد كه من
اینطور بهش دست درازی كنم ، اون مهرانی كه اون توی این سالها شناخته بود آدم سر براهی بود كه فقط تو فكر
درس بود و دانشگاه و سرش توی كتاب ، اما حالا همون مهران قصد داشت با مرجان كاری رو بكنه كه توی این سالها
هیچكس باهاش نكرده.




سرم رو به سمت صورت مرجان بردم تا لبهاش رو توی دهانم بگیرم كه مرجان شروع كرد به اینطرف و اونطرف كردن
صورتش ، من كه بدجوری حشری شده بودم با دست دو طرف صورت مرجان رو گرفتم و دهانم رو گذاشتم روی لبهاش.
و آروم آروم شروع كردم به مكیدن لبهاش در یك لحظه متوجه شدم مرجان كه تا یكی دو دقیقه پیش تقلا میكرد كه یه جوری
خودش رو از این وضعیت خلاص كنه حالا دوتا دستاش رو گرفته به پهلوهای من. مرجان كه انگار تازه موتورش روشن
شده بود و تمام تقلاها و دست و پا زدن هاش تا چند دقیقه پیش رو از یاد برده بود تازه شروع كرد به بوسیدن و مكیدن
لب های من ، مزه ماتیك خوشرنگ مرجان توی دهنم پخش شده بود ، زبونم رو توی دهن مرجان میچرخوندم و آب
دهن خوشمزه مرجان خانوم خوشگل رو با تمام وجود میچشیدم. بعد از یكی دو دقیقه دست از مكیدن لب های مرجان
برداشتم وخودم رو از روی هیكل مرجان بلند كردم و سر دو زانو نشستم . مرجان بدون اینكه چیزی بگه به من
نگاه میكرد و منتظر بود تا ببینه میخوام چیكار كنم ، موهای قشنگش در جریان كشمكش به هم ریخته بود و
همین خوشگلترش كرده بود ،خیلی با حوصله مانتوی مرجان رو كه نصفه نیمه تنش كرده بود از تنش
بیرون آوردم و دستم رو به سمت پیرهن مرجان خانوم خوشگل كه یكی دو تا از دكمه هاش در جریان
درگیری باز شده بود بردم ودر حالیكه توی چشمای مرجان نگاه میكردم شروع كردم به باز كردن بقیه دكمه ها.
با عجله دكمه های پیرهن مرجان رو تا آخر باز كردم، كرست زرشكی رنگی پستونای خوشگل مرجان خانوم رو
كه به طرز قشنگی به سمت جلو سیخ شده بودند رو توی خودش جا داده بود ، نگاهی سرتاسری به مرجان كه حالا آروم
و مطیع جلوی من نشسته بود كردم، برق شهوت رو توی
چشمای خوشگلش دیدم شهوتی كه توی این سالهای پس از طلاق از شوهرش، بخاطر مادر پیرش همیشه سركوب
كرده بود و حالا انگار وقتش رسیده بود تا دوباره بیدار بشه

ادامه دارد ....



 

Thursday, April 08, 2004

 

ماجرای من و خاله مرجان - قسمت چهارم

بی هدف و تند تند كانالها رو عوض میكردم و در این حین مخصوصا بر روی كانال هایی كه تبلیغات و پروموشن سكس پخش میكنند
لحظه ای مكث میكردم ، زیر چشمی و از كنار طوریكه خاله مرجان متوجه نشه مواظب عكس العمل های مرجان خانوم خوشگل
بودم هربار كه خاله مرجان چشمش به تصاویر سكسی این كانالها می افتاد خودش رو به اون راه میزد و طوری وانمود میكرد
كه چیزی ندیده در همین حین به خاله گفتم مرجان جون : ( من معمولا مرجان رو با همون لفظ خاله مرجان صدا میزدم اما نمیدونم
چی شد كه لفظ مرجان جون دهنم اومد ، مرجان از اینكه اونو مرجان جون صداش زدم لحظه ای جا خورد ، اینو از طرز
نگاه كردنش به خوبی متوجه شدم.) اگر جای بخصوصی رو نگاه میكنی بگو بزنم اونجا. خاله مرجان در جواب گفت : نه !
مهران جون بزن هر جاكه خودت نگاه میكنی ، من زیاد حال و حوصله تلویزیون نگاه كردن ندارم مخصوصا
كانالهای اروپا رو ، خونه هم كه هستم بیشتر كانال های فارسی رو نگاه میكنم در این لحظه خاله مرجان كه معلوم بود
بگی نگی به من مشكوك شده ( با اون حركاتی كه از من سرزده بود وكیر شق كرده ام كه مثل علم یزید زیر پیژامه
سیخ شده بود بنده خدا حق داشت شك بكنه ! )
در ادامه گفت : راستی مهران جون مامان اینا كی برمیگردن ؟ به نظرت دیر نكردن ؟
من كه میدونستم اگه راستشو به خاله مرجان بگم همون موقع قبل از اینكه من به بتونم كاری بكنم بلند میشه و
میره و اونوقت دیگه تمام عمر در حسرت لمس تن داغ مرجان آرزو به دل می مونم تصمیم گرفتم بازم راستش رو
به خاله نگم رو همین حساب در جواب گفتم : نمیدونم خاله اما هر جا باشن دیگه كم كم پیداشون میشه تا شما یه استراحتی
میكنید اونا هم حتما بر میگردن.بعد از این جواب خاله مرجان دیگه چیزی نگفت و چشم های قشنگش رو دوخت به صفحه تلویزیون .
سریع رفتم به آشپزخونه و سبد میوه ای رو كه مامان شب قبل ، پیش از خبر دار شدن از فوت فامیلون به هوای امروز آماده كرده
و توی یخچال گذاشته بود رو برداشتم و به اتاق نشیمن آوردم ، بعدش بشقابی میوه برای خاله مرجان آماده كردم ودر حالیكه
اون رو كنار دست خاله مرجان روی میز میذاشتم با خنده به مرجان گفتم : نكنه مرجان جون از تنهایی با من حوصلت
سررفته، تا شما یه چیزی بخورید مامان اینا هم برمیگردن بعد درادامه دوباره با لبخند گفتم : شرمنده خاله اگه اسباب
پذیرایی اونطور كه باید فراهم نیست . خاله مرجان كه انگار متوجه غیر طبیعی و مشكوك بودن رفتار من شده بود
( اینو بعد از اینكه حسابی با هم خودمونی شدیم خودش به من گفت گویا از همون اول كه وارد شده بوده متوجه
نگاه های خریدارانه من به خودش شده بوده ، مرجان میگفت: مهران جون از همون اول كه اومدم از قیافت
و وضعیت نگاه كردنت فهمیدم كه حال درست و حسابی نداری معلوم بود كه حسابی حشری شده بودی...)
با لحنی جدی كه قبلا هیچوقت با اون لحن با من صحبت نكرده بود گفت : نه مهران جون پیش خودم
فكر كردم نكنه مامان به این زودیا نیاد و منم مزاحم تو باشم ، در حالیكه دوباره روی كاناپه در كنار خاله مرجان و
اینبار در فاصله نزدیكتری به اومینشستم گفتم : نه خاله مزاحم چیه ؟ من كه از بودن شما كلی لذت میبرم.
خوب متوجه شدم كه خاله مرجان بر خلاف همیشه كه با من با شوخی و خنده صحبت میكرد اینبار خیلی
سرسنگین با من حرف میزنه ، حس كردم متوجه حالات من و اینكه فكر و خیالی در موردش دارم شده ، خلاصه فهمیده
كه این مهران اون مهران سر به راه قبلی نیست وبا این كارا كه ازش سر میزنه حتما یه فكرای بدی تو سرشه.
میخواستم یه جوری سر صحبت با خاله مرجان رو دوباره باز كنم و موضوع رو بكشونم به سمت مسائل سكسی بلكه
اونطوری یه جوری حشریش كنم و اونوقت اگر پا میداد میتونستم به آرزوم برسم. بد جوری گیر افتاده بودم
نمی دونستم چطور باید شروع كنم سر قضیه سكس اولی كه با شیلا داشتم شروع كننده شیلا بود و بی هیچ دردسری
به آرزوم رسیدم انگار اون بار همه چیز خودبخود جور شده بود، در مورد مهشید هم همینطور بود اما حالا در مورد
خاله مرجان قضیه خیلی فرق میكرد اینبار طرف حسابم دوست صمیمی مادرم بود و باید با احتیاط پیش میرفتم همش
ترسم از این بود كه پا نده اونطوری هم آبروم میرفت هم اینكه اگه مرجان قضیه رو به مادرم میگفت اونوقت دیگه پوستم
كنده بود ، اصلا نمی دونستم چیكارباید بكنم ، ته دلم خیلی میترسیدم اما با اینحال نمی تونستم از خیر خاله مرجان و آرزوی
چشیدن مزه لبها و آرزوی فرو كردن كیرم توی كسش بگذرم حالا كه فرصتش جور شده بود میخواستم هر جور شده به
تمام رویا هام در مورد مرجان خانوم خوشگل جامه عمل بپوشونم.
بد جوری رفته بودم تو نخ سر و سینه خاله مرجانم خصوصا كه یقه پیرهن خاله مرجان مقداری باز بود
و پوست سفید سینه استخوانیش دركنار نوك پستونای خوشگلش كه داشت پیرهن نازكش رو پاره میكرد منو سخت
حشری كرده بود طوریكه گاهی ناخودآگاه دستم به طرف كیرمتورم و
شق كرده ام كه توی پیژامه قلنبه شده بود میرفت و لحظه ای كیرم رو توی مشتم میمالوندم ، بدجوری محو تماشای مرجان
شده بودم جوریكه دو سه مرتبه متوجه شد و خودش رو جمع وجور كرد ، دریك لحظه فكری به نظرم رسید كه اگه جواب میداد
منو به مرجان نزدیكتر میكرد اما اگر كارا اونطور كه میخواستم پیش نمی رفت اونوقت برای همیشه مرجان رو از دست میدادم .
به خودم گفتم من امروز باید این كیر آرزومندم رو هر جور شده بذارم لای پای مرجان ، بذار هر چی میخواد بشه ، بشه .
پیش خودم حساب كردم اگه حتی از این لحظه به بعد هم هیچ كاری نكنم بازم اونقدر خرابكاری كردم كه اگه مرجان بخواد
اونا رو به مامان بگه همینجوریش آبروم جلو مامان میره پس بهتره كاری رو كه میخوام انجام بدم تا لا اقل آرزوبه دل
نمونم ، تجربه ای كه در طی اولین سكسم با شیلا بدست آورده بودم جسارت منو در برخورد با خانم ها بیشتر كرده بود
والا پیش از اون هیچوقت فكرشم نمی كردم كه یه روز بخوام همچین كاری بكنم دیگه واقعا مصمم شده بودم
هر جوری كه شده مرجان رو تصاحب كنم این بود كه دل رو زدم به دریا وكنترل ریسیور رو برداشتم وبدون اینكه
چیزی بگم و بدون مقدمه گذاشتم روی كانال FREE X TV - No ZAP ، جاتون خالی برعكس همیشه كه فیلماش
تكراری بود یه فیلم واقعا توپ گذاشته بود ، یه خانوم خوشگل و سفید با پستونای واقعا بزرگ( خانومه خیلی شبیه شیلا بود )
كه دوتا مرد نره خر دوتایی رفته بودن رو كارش ، یكی داشت تو كونش تلمبه میزد و اون یكی توی كسش ، انگار با هم
مسابقه گذاشته بودن ، صدای آه ه ه و اوف ف شون یه دفعه توی فضای اتاق پیچید به پشتی كاناپه تكیه دادم و مشغول
تماشای فیلم سوپر شدم در عین حال زیر چشمی مرجان رو میپاییدم كه ببینم عكس العملش چیه ؟
مرجان خانوم خوشگل یه 10-15 ثانیه بهت زده به صفحه تلویزیون نگاه نگاه كرد باوررش نمیشد من جلو اون اینكارو
بكنم بعدش به من نگاهی انداخت و از جاش بلند شد و به سمت دستشویی رفت.
با وجودی كه من آدم بی حیایی نیستم اما اونقدر از دیدن مرجان و اینكه اونو تك وتنها توی خونه در اختیار دارم
حشری شده بودم كه دیگه واقعا توانا یی اینكه جلو خودم رو بگیرم نداشتم این بود كه پیژامه ام رو كمی پایین كشیدم و
كیر بدبختمو كه حالا دیگه داشت واقعا از فرط تورم میتركید بیرون آوردم و شروع كردم به مالوندن كیرم.
در همین حین مرجان از دستشویی بیرون آمد و منو با اون وضعیت در حالیكه روی كاناپه لم داده بودم و هماهنگ
با صدای آه ه ه واوه ه ه ه هنرپیشه های فیلم سوپر مشغول مالوندن كیرم بودم دید ( گویا پیش خودش فكر كرده بوده
كه من سهوا گذاشتم روی اون كانال و به اصطلاح خودش با رفتن به دستشویی میخواسته به من فرصت بده تا كانال رو
عوض كنم ) خاله مرجان وقتی با این صحنه روبرو شد از كوره در رفت و با صدای بلند گفت : بی شعور عوضی
من هی به روی خودم نمی آرم هیچی نمیگم ، پررو تر میشی ! دست مامانت درد نكنه با این پسر تربیت كردن
بی حیا ، عوضی ، كثافت .... در همین حین به سمت رخت آویز رفت كه مانتوش رو برداره !
من دیدم اگه دیر بجنبم هم آبروم رفته و هم خاله مرجان از دستم رفته این بود كه سریع از جام بلند شدم و به سمتش
رفتم در همون حین پیژامه ام كه تا نصفه پایین كشیده بودم از پام افتاد و در اومد و از اونجایی زیرش اصلا شورت
نپوشيده بودم همونطور لخت به سمتش دویدم داشت مانتوش رو تنش میكرد یه آستینش رو كرده بود توی دستش و داشت
دست دیگش رو میكرد توی آستینش كه از پشت سر گرفتمش توی بغلم ، شروع كرد به تقلا كردن منم سفت گرفته بودمش
و دو تا پستوناش رو محكم توی دستام فشار میدادم مرتب بد و بیراه میگفت وتهدید میكرد كه اگه ولش نكنم داد میزنه !
كثافت ، بی شعور ...، عوضی... ولم كن مگه خودت ناموس نداری . اگه مامانت بفهمه پدرتو در می آره.
بدجوری تقلا میكرد و مدام خودشو اینور و اونور مینداخت بلكه اونطوری خودش رو خلاص كنه .
تا حالا براتون پیش اومده وسط یه كاری گیر كنید ، اون موقع منم درست همون حالت رو داشتم
دیگه نه راه پس داشتم نه راه پیش حالا دیگه حتی اگه پشیمون هم شده بودم باید كاری روكه شروع كرده بودم
یه جوری تمومش میكردم.
ادامه دارد ....

 

Saturday, April 03, 2004

 

رفیق شیرین عقل ما دوباره به كاهدون زد


حدود سه روز پیش برای اولین بار در طول عمر وبلاگ نویسی ام یه دوست با تربیت بااسم با مسمای مهندس گایانه توی قسمت
مربوط به نظر خواننده ها كه اتفاقا دوست داشتنی ترین قسمت برای منه بعد از كلی فحش و ناسزا كه بار من كرده بود منو به
دزدیدن داستان از مجموعه زرین خودش متهم كرد همینجا براتون بگم كه این دوست با محبت اگر اشتباه نكنم از حدود دو ماه قبل
به جمع دات نت ها (.net ( پیوسته وزحمت راه اندازی سایت گایانه Gayaneh.net را بر خود هموار كرده ، آدرس ایشون
رو میدم تا اگه خواستید خودتون از نزدیك ایشون رو زیارت كنید . از اون جایی كه من زیاد اهل بد و بیراه گفتن و
پاسخ به الطاف ایشون نبودم قضاوت در مورد ادعاهای ایشون رو طی ضمیمه ای كه به مطالب گفته شده توسط
این دوست با محبت در ستون نظر خواننده ها افزودم به دوستان خوبم واگذار كردم .
درست روز بعد از این ماجرا شخصی با نام z-scorpion2002 مجددا به این بنده حقیر بی تقصیر لقب دزد رو عنایت فرمود واین
بار اما با لحنی ملایم آدرس یك وبلاگ واقعا پر محتوا !!!!!!! رو جهت اطلاع و استفاده تمامی دوستان مرحمت كرد .
این دوست عزیز ورفیق شیرین عقل عقیده داشت كه من مطالب وبلاگ پستون رواز وبلاگ مذكور دزدیده ام و خلاصه اینكه من
خیلی آدم دزدی هستم !!
میدونید دوستای خوبم اگه یادتون باشه چند وقت قبل كه مثل همیشه از شما برای دادن نظر و فرستادن خاطرات سكسی
خودتون كمك خواسته بودم توی همون یادداشت گفته بودم كه از بدترین كاری كه بدم می آد همین دزدی مطالب از وبلاگ
دیگرونه . حقیقتش رو بخواید به شدت نسبت به این كار حساسیت دارم اما حالا یكی پیدا شده به خود من نسبت داستان
دزدی میده ، در پاسخ به این دوست با محبت باید بگم : بابا ای والله تو دیگه چقدر تیزی .
" از كرامات شیخ ما این است كه خورد شیره و گفت شیرین است "
دوستای خوبی كه منو از توی پرشین بلاگ میشناسن خوب میدونن كه برای اولین بار روز دوشنبه سوم آذر ماه 1382
اولین قسمت ماجراهای خودم و شیلای خوشگلم رو روی وبلاگی به آدرس
Pestoon.persianblog.com
منتشر كردم ، پیش از راه اندازی وبلاگ پستون روی پرشین بلاگ هم من كار وبلاگ میكردم اما اون تنهامنحصر به
وبلاگی بود كه با موضوعی در ارتباط با حرفه اصلی ام روی پرشین بلاگ راه انداخته بودم و در
واقع این اولین تجربه من در زمینه نوشتن وبلاگ سكسی بود و تنها انگیزه ام، شورو هیجان ناشی از ارتباط و نزدیكی
با شیلا ومهشید عزیزم ، همون دو تا خوشگل ناقلایی كه منو توی این راه انداختن بود .
بعد از نوشتن دو قسمت از این ماجرا وبلاگ پستون به شدت مورد توجه خواننده های خوب قرار گرفت
اینو به خوبی از نظرات محبت آمیزشون و نیز عدد كانتــر وبلاگ كه به سرعت بالا میرفت حس میكردم ،‌ همین امر منو به
ادامه نوشتن تشویق میكرد ، توی همون مقطع زمانی به توصیه دوستان خوبم كه به من در مورد احتمال بسته شدن
وبلاگ توسط پرشین بلاگ هشدار میدادن اقدام به ثبت سه وبلاگ با نام مشابه یعنی pestoon روی سرور های
Blogsky ، blogspot و blogdrive كردم تا در موقع لزوم از اونا برای ادامه ارتباطم با دوستان خوب
استفاده كنم . اولش تصمیم داشتم كه وبلاگ پستون رو به سرور بلاگ اسكای انتقال بدم روی همین حساب
همزمان با نوشتن ماجراها در pestoon.persianblog.com شروع به قرار دادن قسمت های قبلی ماجراهای خودم وشیلا و
مهشید نازنینم روی وبلاگی به آدرس pestoon.blogsky.com نمودم و طی دو یادداشت به
تاریخ های جمعه 14 آذر و دوشنبه 17 آذر 1382
ماجراهای خودم و شیلا ومهشید رو تا پایان اولین جلسه سكسم با مهشید كه توی خونه مهشید خانوم خوشگل اتفاق افتاد
در این وبلاگ تازه تاسیس نوشتم ، زیاد سرتون رو درد نیارم كارا داشت خوب پیش میرفت و من ماجرا رو تا اواسط جلسه دوم
سكسم كه سه نفری و توی خونه شیلا اتفاق افتاد توی وبلاگ پستونی كه روی سرور پرشین بلاگ داشتم نوشته بودم
كه حادثه دلخراش زلزله بم اتفاق افتاد ، یادم میاد بعد از اون حادثه و بعد از یادداشتی كه در سوگ هموطنان
از دست رفته در زلزله و به منظور ادای تسلیت نوشتم تا حدود دو هفته هیچی توی وبلاگ ننوشتم بطوری كه بعضی از
دوستان كم حوصله از كوره در رفته بودن به من بخاطر ننوشتن ادامه ماجرا بد و بیراه میگفتن ، بگذریم توی همون مقطع اگه
خوب یادتون باشه مدتی بود كه سرور بلاگ اسكای بازی در می آورد وگاه و بیگاه كار نمی كرد این بود كه از انتقال به
بلاگ اسكای منصرف شدم و تصمیم گرفتم اگر روزی وبلاگ رو روی پرشین بلاگ بستن به بلاگ اسپات
یعنی جاییكه الان هستم بیام، دقیقا دوازده روز بعد از زلزله طی آخرین یادداشتی كه تونستم در
Pestoon.persianblog.com بنویسم خبر اسباب كشی تدریجی ام رو به بلاگ اسپات به همه دوستان دادم
و مسئولان بزرگوار پرشین بلاگ دقیقا یك روز بعد وبلاگ پستون روی پرشین بلاگ رو برای همیشه بستن ، به
همین خاطر بود كه بعضی دوستان موفق به خوندن آخرین یادداشت و خبر انتقال به بلاگ اسپات نشدن و یه
مدت به قول معروف منو گم كردن . هنوز هم اگر به آدرس
Pestoon.persianblog.com
برید با صفحه ای روبرو میشید كه درست مثل یه سنگ قبر روی اون نوشته :
!!!! این وبلاگ بعلت عدم رعایت مقررات پرشین بلاگ مسدود میباشد .!!!!

دوستای خوبم شاید از خودتون بپرسید این آسمون و ریسمون كه مهران میبافه برای چیه ؟ میدونم كه خیلی حرف زدم و
حسابی شما رو خسته كردم اما حالا براتون میگم كه اینهمه ذكر تاریخ و شرح حال برای چیه ؟
این رفیق شیرین عقل كه به من تهمت دزدی زده آدرس وبلاگی رو كه من به اصطلاح مطالب اون رو دزدیدم رو
هم زحمت كشیده وداده و در واقع كار منو راحت كرده
http://kamye.blogsky.com/?Date=1382/09
دوستان خوب برای اینكه به این وبلاگ برن یا میتونن مستقیما روی url مذكور كلیك كنن ویا
به وبلاگ kamye.blogsky.com برن و در اونجا در قسمت آرشیو رو مطالب آذر ماه 1382
كلیك كنن .
وقتی به اینجا رفتید وبلاگی میبینید با نام " من هم میخوام با تو باشم " شاید شما هم مثل من تعجب كنید چراكه ماجرای من
و شیلا و مهشید دقیقا تنها تا پایان اولین جلسه سكس من با مهشید در این صفحه قرار گرفته . حالا سئوال اینجاست كه آیا
من داستان رو از این آقا دزدیدم و یا برعكس این آقا بوده كه داستان رو از من دزدیده ، برای اینكه این حقیقت برای شما
روشن بشه نظر شما روبه چند نكته جلب میكنم :
اگر خوب به یادداشت های موجود در این صفحه از آرشیو وبلاگ kamye.blogsky.com دقت كنید
متوجه خواهید شد كه همه یادداشت ها در تاریخ یكشنبه23 آذر ماه 1382 در این صفحه قرار داده شده اند ،
1 - نكته اول اینكه چرا همه یادداشت ها كه در واقع جدا از هم هستند در یك روز به وبلاگ اضافه شده اند ؟
2 - نكته دوم اینكه تاریخ قرار گیری اولین قسمت ماجرا در این وبلاگ 23 آذر ماه است حال آنكه اگر شما به
وبلاگ من دربلاگ اسكای یعنی Pestoon.blogsky.com بروید كه علت راه اندازی آن را هم در بالا برایتان
توضیح دادم خواهید دید كه من عین همان یادداشت ها را در تاریخ های جمعه 14 آذر و دوشنبه 17 آذر 1382 یعنی
حدودا یك هفته زودتر در آنجا قرار داده ام پس چطور میتوانم ماجرا را از این دوست عقل كل دزدیده باشم ؟؟؟
( لازم به ذكره كه عین اون یادداشت ها رو من در وبلاگی كه روی پرشین بلاگ داشتم در فاصله سوم تا یازدهم
آذر 1382 نوشتم اما چون در حال حاضر اون وبلاگ بسته شده شما رو به وبلاگ pestoon.blogsky.com
ارجاع میدم تا اینطوری دلایلم مستند تر باشه . )
3- نكته سوم كه از همه جالب تره اینه كه این رفیق با استعداد ما چرا داستان رو نیمه كاره رها كرده اما من
كه داستان رو از ایشون دزدیدم ماجرا رو كامل نقل كردم ، خنده داره ! نه ؟
4 – نكته چهارم اینكه وبلاگ پستون با بیش از صد و چهل وشش هزار بازدید كننده تا این تاریخ مطالبش رو از
وبلاگی دزدیده باشه كه تنها حدود شش هزار بازدید كننده داشته . این از اون حرفاست كه مرغ پخته رو
توی قابلمه به خنده وامیداره.
5 – نكته پنجم اینكه نامی كه پای یادداشت های این وبلاگ نویس حرفه ای و با استعداد قرار داره كامبیز و یا كامبیزی
یا یه چیزی توی این مایه هاست مسلما این كلمه نام خانوادگی اون نیست چراكه این آدم هر چقدر هم كه
با استعداد !!! باشه اینقدر خر نیست كه نام خانوادگیش رو پای یادداشت هاش بنویسه پس حتما اسمشه
كه تو مایه های كامبیزه ، حالا اگه به ماجراهایی كه در این صفحه به قول خودش نوشته خوب دقت كنی میبینید
كه در خط سیزدهم از اولین یادداشت این صفحه از زبون مهشید نوشته : مهران جون حواست كجاست ....
فكر كنم منظورش از مهران من بوده باشم نه كامبیز !!
دوستای خوب بدجوری سرتون رو درد آوردم ، میدونید اگه این آدم به من فحش داده بود خدا شاهده كه بی تفاوت از
كنارش میگذشتم اما بدجوری نسبت به تهمت دزدی حساسیت دارم و حتما باید جوابش رو میدادم .
به هر حال زیاد حرفای این رفیق با استعداد !! رو جدی نمیگیرم و تمام ادعاهاش رو به حساب دروغ سیزده بدر
میذارم .
دوستای خوبم مطمئن باشید اگر روزی اونقدر خالی از مطلب باشم كه نتونم چیزی از خودم بنویسم اون زمان
ترجیح میدم كه اصلا ننویسم نه اینكه مثل این رفیق شیرین عقل كه به كاهدون زده داستان دیگرون رو
بدزدم . ازتون میخوام كه مثل همیشه منو در اداره این صفحه یاری بدید ، میدونید زیاد حوصله سر وكله زدن
با اینجور آدما رو ندارم یه جورایی فكر میكنم اگه زیاد جوابشون رو بدم بازار كارشون رونق میگیره بر همین
اساس بعد از این هم اگر كسی اومد و از این ادعا ها كرد قضاوت در مورد اون رو به عهده خود شما
دوستای خوب وامی گذارم. پس تا ادامه ماجرای خودم وخاله مرجان رو براتون بگم
فعلا ....


 

Thursday, April 01, 2004

 

ماجرای من و خاله مرجان - قسمت سوم

خاله مرجان در عین لاغر بودن باسن بزرگ و خوشتراشی داشت وكون گنده و گوشتالود ش توی جین استرچی
كه به پا داشت به شدت خودنمایی میكرد جوری كه هر بیننده آرزومندی رو هر چقدرهم سر به راه باز از راه بدر میكرد و البته
من بد بخت هم ازاین قاعده مستثنی نبودم ، تا پیش از اون روز با خاله مرجان خیلی با احتیاط برخورد میكردم بالاخره هر چی
باشه دوست مامان بود و من پیش خودم فكر میكردم كه اگر دست از پا خطا كنم و چیزی از من ببینه راپورت ما وقع رو صاف
و پوست كنده تحویل مامان میده و اونوقت دیگه .... خلاصه خیلی بد میشد رو همین حساب اگر چه با دیدنش حسابی تحریك
میشدم و به جلق پناه میبردم اما همیشه فاصله ام رو در رفتار و كلام با مرجان خانوم خوشگل حفظ میكردم .
اونروز بعد از اینكه مانتوی مرجان رو به رخت آویز توی راهروی منتهی به اتاق خواب آویزون كردم و به سالن برگشتم
توی همون چند لحظه هزار تا فكر عجیب و غریب به سرم زد كه مضمون همه اونا یه چیز بود ، یه وسوسه قوی از درون
كه مرتب به من میگفت : نكنه فرصت پیش اومده رو از دست بدی ، پسره نادون ممكنه دیگه هیچوقت همچین فرصتی پا نده !!
اونی كه الان تو سالن پذیرایی نشسته همون مرجانیه كه بارها با تجسم اندامش جلق زدی !! اگه امروز مرجان رو از دست بدی
خیلی خری !!
هی لعنت میفرستادم به شیطون ، بدجوری گرفتار وسوسه شده بودم درست مثل یه باتلاق كه هر چی دست و پا میزنی
بیشتر فرو میری . به سالن كه برگشتم دیدم خاله مرجان خوشگل دوباره روی كاناپه نشسته و با دیدن من لبخند زد منم به
سمت مبل روبروی خاله مرجان رفتم درست روبروی مرجان خوشگلم نشستم من كه حرف خاصی برای زدن نداشتم بعد از چند
لحظه مكث دوباره شروع به احوالپرسی از مرجان كردم وبرای خالی نبودن كلام جمله معروف دیگه چه خبر رو هم به اون افزودم
كه مرجان خانوم در جواب پس از سراغ گرفتن از حال بابا و مامان شروع كرد به گفتن اینكه : نه بابا مهران جون راستش دیگه
حال درست و حسابی برام نمونده اوضاع و احوال بیمارستان رو كه خودت بهتر میدونی، وقتی بیمارستانم كه وقتم به سر و كله زدن
با مریض و همراه مریض میگذره وقتی هم میام خونه كه تنهام و حال و حوصله هیچ كاری ندارم در همین حین كه خاله مرجان
صحبت میكرد در حالیكه لیست كانال های تلویزیونی ماهواره رو به دنبال یه كانال خوب بالا و پایین میكردم اون رو گذاشتم روی
یه كانال موزیك و در حالیكه نگاهم به خاله بود از جا بلند شدم رو به خاله گفتم تا شما یه قدی آهنگ گوش كنید من یه چیزی
بیارم اقلا دهنتون تازه بشه و در همون حین
به سمت آشپزخونه رفتم درحالیكه داشتم دو تا لیوان شربت درست میكردم دوباره همون افكار و وسوسه های
چند دقیقه قبل به سراغم اومد مدام توی فكرم دنبال یه راه برای رسیدن به مرجان خانوم خوشگل بودم ، هنوز هیچی نشده
كیرم توی شلوار راست كرده بود و از اونجایی كه شلوار تو خونه ای پام بود ( میدونید بخاطر اینكه كلا ما با خاله مرجان
بدون رودر بایسی بودیم و از طرفی اومدن مرجان خانوم خوشگل یه جورایی یهویی شد من اصلا فرصت پوشیدن شلوار پیدا نكردم
و با همون پیژامه ای كه پام بود با خاله مرجان روبرو شدم )
بدجوری كیرم از روی پیژامه قلنبه شده بود و بد مصب خیال خوابیدن نداشت
با سینی شربت وارد سالن شدم و به سمت خاله مرجان رفتم خاله مرجان كه همچنان مشغول صحبت با من بود و از دور
وقتی سمتش میرفتم انگار متوجه كیر راست كرده من از روی پیژامه شده بود اینو به این خاطر میگم كه وقتی سینی رو برای
برداشتن لیوان شربت جلوی خاله مرجان گرفته بودم در حین برداشتن شربت نگاهش به سمت پاهای من و كیر قلنبه من چرخیده
بود و بدجوری به پاهای من نگاه میكرد پیش خودم گفتم دیدی آبروریزی شد همین مونده بود كه خاله مرجان ببینه كیر من
با دیدنش توی شلوار شق كرده ، حالا اگه حتی دیگه كاری هم نكنم بازم هزار فكر وخیال پیش خودش میكنه !
یه لیوان شربت هم برای خودم برداشتم و در همون حین كه خودم رو مشغول گوش دادن به صحبت های خاله مرجان نشون
میدادم روی كاناپه با فاصله در كنار مرجان خانوم خوشگل نشستم . حالا پیش خودم فكر میكردم یه پله به خاله مرجان نزدیك تر
شدمو همین باعث میشد كیر من توی پیژامه بیش از پیش راست كنه و از اونجایی كه معمولا جنس پیژامه ها نازكتر از شلواره
راست شدن كیر من زیرپیژامه بدجوری تو چشم میزد طوری كه دو سه بار نگاه خاله مرجان نا خودآگاه به سمت پاهای من و كیر
راست شده ام كه حالا دیگه چون در حالت نشسته بودم بد جوری تابلو شده بود چرخید .
توی صحبت هایی كه بین ما رد و بدل میشد بدون مقدمه به مرجان گفتم : خاله تو كه اینقدر از تنهایی توی خونه ناراحتی چرا
هیچوقت ازدواج نمی كنی ؟ خاله كه انتظار نداشت بین اینهمه صحبت متفرقه من یه دفعه این سئوال رو ازش بكنم اولش یه كم
غافلگیر شد اما زود خودشو جمع و جور كرد و گفت : مهران جون درسته كه بعد از فوت مادر یه مقدار تنها شدم اما تجربه
قبلی ام كه منجر به طلاق شد باعث شده زیاد تو فكر ازدواج و این حرفا نباشم خصوصا كه اصلا از دردسر خوشم نمی آد ،
مهران جون سری كه درد نمیكنه كه آدم دستمال نمی بنده بالا خره تنهایی رو آدم یه جورایی پر میكنه .
بعد از این جواب ، خاله مرجان لیوان شربت رو به سمت لب های جگری رنگ و خوشگلش برد تا جرعه ای شربت بنوشه ،
نگاهی به نیم رخ مرجان با اون لب های برجسته و جگری كردم وای خدای من مثل یه عروسك بود مژه های بلند و پیچیده مرجان
در پشت عینك طبیشیشه باریكی كه به چشم داشت و موهای بلندش كه به زیبایی های لایت شده بودشباهت او را به یك عروسك
زیبا بیشتر میكرد .
در دل آرزو میكردم برای یك لحظه هم كه شده مرجان رو در آغوش بگیرم و اونو سفت و محكم به خودم فشار بدم‌ ،
در یك لحظه فكر تازه ای به سرم زد و در حالیكه مرجان مشغول نوشیدن شربت بود كنترل ریسیور رو برداشتم و مشغول
بالا و پایین كردن كانال های تلویزیونی ماهواره شدم .
ادامه دارد .....

 

Wednesday, March 31, 2004

 

بودن با شما لذتِی به وسعت تمام دلتنگِی ها

دوباره سلام ، سلامِی گرم و داغ به داغِی پستون هاِی شِیلاِی عزِیزم به همه دوستان خوب
پستون، بالاخره بعد از هشت نه روز محرومِیت از بودن با شما مسافرت چند روزه من هم به پاِیان رسِید
و دوباره برگشتم سر خونه و زندگِی و از مهمتر پِیش دوستاِی خوب و عزِیز پستون . باور كنِید توِی اِین چند روز دلم براِی بودن با شما و خوندن نظرات قشنگ شما لك زده بود ، براِی همِین تا برگشتم سرِیع خودم رو رسوندم پاِی كامپِیوتر ودرِیچه اتاقم رو براِی دِیدار شما دوباره گشودم ، حقِیقتش من هِیچوقت توِی
كافِی نت راحت نبودم براِی همِین توِی اِین چند روز به كلِی از سر زدن به شما و خوندن نظرات محبت آمِیزتون محروم بودم و امروز درست بعد از ده روز پای صحبت دوستان نشستم، خلاصه اِینكه دوستاِی خوبم مثل همِیشه حسابِی منو شرمنده خودشون كردن .
راستِی ِیه معذرت خواهِی هم به همه شما بدهكارم حقش بود قبل از رفتنم به مسافرت دوستاِی خوبم رو در
جرِیان مِیذاشتم تا اِینقدر چشم به راه و منتظر نمونن و منم اِینطور شرمنده محبت هاشون نشم.
همِینجا از همه دوستاِی نازنِین خواننده پستون معذرت مِیخوام، امِیدوارم توِی سال جدِید بتونم اونطور كه باِید و شاِید دوست خوبِی براِی همه شما باشم و دِیگه كارِی نكنم كه شما به حساب بد قولِی و از اِینجور حرفا بذارِید ، آرزو مِیكنم سال 1383 براِی همتون سال خوبِی باشه وهمه به تمام چِیزاِیِی كه دلتون مِیخواد برسِید .
امِیدوارم همه لحظاتِی و داغ و سرشار از لذت پِیش رو داشته باشِید.اگر پسرِید امِیدوارم خانوماِی خوشگل و داغ بِیش از پِیش در مسِیر زندگِی شما قرار بگِیرن و اگر دخترِید و دنبال لحظاتِی داغ امِیدوارم گرماِی وجود پسرِی كه دوستش دارِید حسابِی شما رو داغ كنه اگرم كسِی رو سراغ ندارِید خودم مخلص همه شما هستم .
توِی سال جدِید مثل همِیشه به كمك شما همراهان صمِیمِی نِیاز دارم ، خواهش مِیكنم توِی اداره اِین صفحه
بِیش از پِیش كمكم كنِید مِیدونِید تنها با كمك شماست كه اِین صفحه به ِیه وبلاگ خوب و داغ چِیزِی كه آرزوِی همه ماست تبدِیل مِیشه پس خواهش مِیكنم تا رسِیدن به اِین آرزو همتون كمكم كنِید .
از همه شما مِیخوام تا با نظرات خوبتون منو در اِین راه راهنماِیِی كنِید واز همه مهمتر با فرستادن خاطرات سكسِی خودتون براِی من ، درپر بار تر شدن اِین صفحه منو ِیارِی كنِید. دوستاِی خوب مِیتونِید در صورت تماِیل خاطرات سكسِی خودتون رو به آدرس اِیمِیل من ِیعنِی SHILAJENDEH@YAHOO.COM بفرستِید تا اون رو با نام خودتون توِی وبلاگ بذارم اِینجورِی مِیتونِید همه دوستان اِین صفحه رو در لحظات داغ زندگِیتون شرِیك كنِید .
اونقدر توِی اِین مدت مشغول بودم كه از گذاشتن آرشِیو براِی وبلاگ هم غافل شدم ، اِینكار رو هم توِی اولِین فرصت انجام مِیدم اِینو بخاطر اِین گفتم كه بعضِی از دوستاِی خوبم توِی اِین مدت در مورد آرشِیو وبلاگ
و نبود اون سئوال كرده بودن .
ِیه خبر خوب دِیگه هم اِینكه از همِین لحظه شروع به تاِیپ ادامه- ماجراِی خودم و خاله مرجان – مِیكنم و فردا حتما اونو براتون توِی وبلاگ مِیذارم اینجوری شاید بتونم حداقل روز سیزده بدر یه عیدی به دوستای نازنین این صفحه بدم ، دوستاِی خوبم بِیشتر از اِین سرتون رو درد نمِی آرم
خلاصه اِینكه من آدم بد قولِی نِیستم و اگر كارِی كردم كه حمل بر بدقولِی شده شرمنده اخلاق
ورزشكارِی همه شما .
تا فردا كه ادامه ماجراِی خودم و خاله مرجان خوشگل و داغم رو براتون بگم
فعلا ....

 

Saturday, March 20, 2004

 

ساقیا آمدن عید مبارك بادت


بعد از سلام خدمت همه دوستای خوبم ، قبل از هر چیز آغاز سال نو و
فرا رسیدن نوروز این سنت كهن ایران زمین را به همه شما تبریك میگم ، امیدوارم سالی كه در
روزهای آغازین اون هستیم برای همه شما سال خوبی باشه، سالی پر از شادی و سر خوشی ولحظاتی
توأم با سلامتی برای همه شما ، آرزو میكنم توی سال جدید تلخكامی و غصه ، ناراحتی و رنج و خلاصه
همه اونچه كه از اون بعنوان سختی یاد میكنیم از زندگی همه مردم این مرز و بوم رخت ببنده و شب های تارو طولانی این دیار كهن با طلوع خورشید آزادی عاقبت به صبحی روشن و روزگاری خوش منتهی بشه
روزگار روشنی كه شب های سرد و تار اندیشه های خشكیده و ظلمت پرست یارای كشیدن چادر سیاه نكبت
به روی اون نداشته باشند .
امیدوارم سال جدید برای همه شما بهتر از سالی باشه كه گذشت و همه به اونچه كه در دل آرزو دارید برسید
دوستای خوبم به هر صورت سال 1383 با همه آرزوها و ای كاش ها شروع شد
امیدوارم همه شما در زندگی و فعالیتی كه دارید موفق باشید .
متأسفانه توی چند روز گذشته منم مثل خیلی از شما گرفتار كارای شب عید و این حرفا بودم و
از لذت با شما بودن محروم .
امیدوارم حالا كه عید اومد وخیال همه مون رو راحت كرد بتونم بیشتر با شما باشم.
امروز كه گذشت اما اگر عمری باقی باشه ازیكی دو روز دیگه ادامه ماجرای خودم و خاله مرجان رو برای
شما دوستای خوب تعریف میكنم امیدوارم از اون لذت ببرید.
به زودی یه چیزایی هم به محتویات وبلاگ اضافه میشه كه امیدوارم خوشتون بیاد
مثل همیشه توی سال جدید منو از نظرات و محبت هاتون بی نصیب نذارید
پس تا یكی دو روز دیگه كه ادامه ماجرای خودم و خاله مرجان رو براتون بگم
فعلا .....

 










تعداد دوستاني كه تا بحال پستوناي شيلاي عزيزم رو زيارت كرده اند





تعداد دوستاني كه در حال زيارت پستوناي شيلاي عزيزم هستند

online

 هر چه ميخواهي در msn ايرانی

كسخل

Bitch KiDs

آخ آه اووف

(خاطرات داغ (تین سوپر سابق

BaD KiDs

بچه هاي سكسي

Danger KiDs

Hashar KiDs

دنیای سکس

زولبيا تحليلي از مطالب گونگان ومکاني براي تبادل انديشه

عكـسستان

شورترين سايت طنز ايران




 

 

شيلای خوشگل و مهشيد عزيزم از شما بخاطر تمام لحظاتی که با هم بوده ايم متشکرم ، لحظاتی که آنها را با دنيايی عوض نمی کنم ، دوستتان دارم خيلی خيلی  خيلی زياد